...می نویسم از این روزهایی که به سرعت در حال گذرند

ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹ ترسناک‌ترین فیلم‌های ۲۰۰۹
جدیدترین فیلم‌های سراسر وحشت با کیفیت عالی و زیرنویس فارسی
سریال گمشدگان
معروف‌ترین سریال جهان
پرفروش‌ترین سریال جهان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
چهارشنبه 3 تیر ماه سال 1388
روز شمار هفته آخر خرداد به قلم ابراهیم رها

 آنچه امروز می‌نویسم یک وقایع‌نگاری شتابزده است. شاید در فرصتی بشود آن را مبسوط نوشت.

طنز کلامم کمتر است که تلخی این روزها بیشتر بوده.

ابراهیم رها



بیست‌وسوم خرداد
مهدی کروبی خیلی سفارش کرده که نخوابیم. خودش هم گمانم تا صبح کبریت گذاشته لای پلک‌هایش و یاد و خاطره چهار سال پیش را بدجوری زنده نگهداشته! بی‌خوابی به همه سرایت کرده، دوستان شمارشگر آراء هم نخوابیده‌اند و تکلیف انتخابات را همان نصف شب معلوم کرده‌اند. یکی - دو ساعت پس از پایان انتخابات را همان نصف شب معلوم کرده‌اند. یکی - دو ساعت پس از پایان انتخابات ده میلیون رأی را شمرده‌اند و شصت‌وسه درصد مردم به احمدی‌نژاد رأی داده‌اند (نه این جمله، جزو طنز مطلبم نبود، من تا این حد به طنز تلخ علاقه ندارم!) سپیده نزده دوستان شمارشگر سی میلیون رأی را شمرده‌اند و کماکان شصت‌وسه درصد آراء متعلق به احمدی‌نژاد است! یقین پیدا می‌کنم یا کردان هنوز از وزارت کشور نرفته یا دوستانش تعداد اعدادی که بلدند محدود است! ول کن این شصت‌وسه نیستند هیچ رقمه! توی دلم می‌گویم حالا نمی‌شد کروبی سفارش نخوابیدن نمی‌کرد که این دوستان نصف شب اینقدر زحمت نکشند و حاصل کارشان این شود که وقتی نتایج آراءشان را جمع می‌زنی از مردم تا سوراخ سنبه‌ها را دنبال رأیشان می‌گردند. پلیس چون احساس می‌کند تمام سوراخ سنبه‌ها خیلی بی‌ناموسی است یک‌مقدار متنابهی با مردم برخورد می‌کند و برخورد می‌کند و... برخورد می‌کند! احمدی‌نژاد می‌آید میدان ولی‌عصر و در جمع پرشور و میلیونی حدود ده هزار نفر شعری با قافیه خس و خاشاک می‌گوید. روزهای بعد قافیه این شعر فرو می‌رود توی چشم خیلی‌ها (مودب بودم گفتم چشم!)

بیست‌وپنجم خرداد
حدود سه‌ونیم میلیون خس و خاشاک به گوینده این جمله، در خیابان آزادی، علامت موفقیت نشان می‌دهند! رئیس‌جمهور به‌شدت ساکت می‌شود. تا امروز هم مشغول ساکت شدن است. مردم شب‌ها الله‌اکبر می‌گویند. از سیاوش می‌پرسم بهمن پنجاه‌وهفت یا خرداد هشتادوهشت؟ می‌گوید مرداد سی‌ودو. خنده‌ام نمی‌گیرد. خنده تعطیل است.من و سیاوش در راهپیمایی دوشنبه از ذوق یازده مرتبه همدیگر را بغل می‌کنیم، ماچ نمی‌کنیم که حرف درنیاورند!

بیست‌وششم خرداد

دوستان عدالت سرخود در میدان ولی‌عصر جمع می‌شوند. اخیرا علاقه شدیدی به این میدان پیدا کرده‌اند ول‌کن هم نیستند. مردم اسبق، خس و خاشاک سابق و اغتشاشگران فعلی تشریف می‌برند میدان ونک. کسی شعار نمی‌دهند، کسی حرف نمی‌زند، کسی پلک هم نمی‌زند! ماجرا چیست؟ مگر هاله نور احمدی‌نژاد را دیده‌اند؟! من نمی‌فهمم چطور می‌شود گفت اینها اغتشاش می‌کنند. یاد شصت‌وسه درصد می‌‌افتم، توجیه می‌شوم از بیخ! من و سیاوش با جمعی از دوستان هستیم که می‌خواهند به زور توی گوش و حلق و بینی نیروی انتظامی گل فرو کنند! صلح و آشتی و این قصه‌ها. به سیاوش می‌گویم شب اخبار اعلام می‌کند امروز عده‌ای با گل شهر را به اغتشاش و آتش کشیدند!

بیست‌وهفتم خرداد

نه، باور کن مردم تا این خس و خاشاک را نکنند توی... توی.... توی آستین بعضی‌ها ول کن نیستند. یک‌ونیم میلیون نفر از هفت‌تیر تا بعد از میدان انقلاب تجمع می‌کنند. سیاوش کمی بلند عطسه می‌کند و یک ربع از مردم سکوتمند مجبور به عذرخواهی می‌شود. مردم قبل از تاریکی هوا متفرق می‌شوند. اخبار می‌گوید اغتشاشگران ساکت مردم را از کسب و کار انداخته‌اند. شب الله‌اکبر همه جا می‌پیچد. به سیاوش می‌گویم اخبار مدعی خواهد شد اغتشاشگران با هماهنگی جهان غرب مردم را از خواب انداخته‌اند تا صبح‌ها دیر بیدار شوند و چوب لای چرخ دولت نهم بگذارند (زرنگی؟ عمرا بگم دولت دهم) کماکان اس‌ام‌اس‌ها قطع است. روزی چهارده ساعت هم موبایل قطع است. اینترنت قطع است. ماهواره قطع است... قطع است. به سیاوش می‌گویم به سر و تنت دست بکش ببین دوستان چیز جدیدی را قطع نکرده‌اند؟!

بیست‌وهشتم خرداد

مردم در میدان توپخانه جمع می‌شوند. میرحسین هم می‌آید. یک سرش توپخانه است یک سرش نزدیک بهبودی در خیابان آزادی. خب دوستان عدالت سرخود حق دارند بترسند! همه ساکتند. ما احساس ژنو می‌کنیم. مردم ماموران انتظامی را ماچ می‌کنند و کماکان دنبال رأیشان می‌گردند.

بیست‌ونهم خرداد

جمعه تعطیله. شب الله اکبر

سی‌ام خرداد

با سیاوش می‌خواهیم اعتراض مدنی کنیم. سپاه، بسیج، نیروی انتظامی، پلیس ضد شورش و... تشریف آورده‌اند دور هم خوش باشیم! چه صمیمی! باران باتوم، ابر گاز اشک‌آور، رعد و برق پوتین‌ها... وای چه طبیعتی! به سیاوش می‌گویم سیزده به دره؟!
دوستان باتوم محور، مردم را از تمام خیابان‌های منتهی به تمام خیابان‌های دیگر می‌رانند! فقط یک کمی شدید این کار را می‌کنند. آمار چیز خوبی است. این را احمدی‌نژاد در مناظره‌ها به ما گفته بود.

آمار کشته‌ها در دوشنبه کم بوده امروز عزیزان باتوم محور آمده‌اند برای جبران مافات! در یک خیابان (تمام اسکندری بود) سیاوش و دو سه هزار نفر از مردم گیر افتاده‌اند.
تک‌تک خیابان‌ها اینطور است. من مثل ترسوها کز کرده‌ام یک گوشه (شرط عقل است!)
سیاوش و مردم کتک می‌خورند. دو گروه باتوم محور روبروی آنها هستند. مردم آنقدر کتک می‌خورند که دست به سنگ می‌برند. دو ساختمان نیمه‌کاره مهمات آجری‌شان را تکمیل می‌کنند!

سیاوش و مردم حمله می‌کنند. دوستان باتوم محور زیر بار زور نمی روند مگر آنکه پرزور باشد!

فرار عنایت می‌فرمایند. یک موتورشان دست مردم می‌افتد و می‌سوزد. باران گاز اشک‌آور احساس و مشاهده می‌شود من سعی می‌کنم بگویم فکر می‌کردم امروز هم آرام است و گرنه نمی‌آمدم، اما گاز اشک‌آور درست متوجه نمی‌شود و توی چشم من هم می‌رود. سیاوش در تمام منافذش گاز اشک‌آور فرو رفته! می‌رود پیش یک مأمور نیروی انتظامی که آرام ایستاده می‌گوید روزهای قبل که ما را نمی‌زدید همه چیز آرام بود، چرا می‌زنید که اینطور شود؟ می‌گوید من هم به موسوی رأی داده‌ام. سیاوش می‌بوسدش. اما دوباره حمله و تعقیب و گریز. سیاوش و بقیه خط اول هستند. سیاوش داد می‌زند این سه‌راهو نباید از دست بدیم. اینجا رو بگیرن مردم رو از پشت توی خیابون بغلی قیچی می‌کنن. مردم با سنگ برای این سه راه می‌جنگند. یک پیرزن می‌زند به سینه‌اش و گریه می‌کند.

من کماکان یک گوشه کز کرده‌ام و می‌گویم غلط کردم بی‌خیال!

سیاوش فریاد می‌زد بیایید جلو، یا حسین. مردم با یا حسین می‌روند خدمت دوستان باتوم محور و یک عدد موتور دیگر را قرض می‌گیرند و می‌سوزانند تا کمتر اشک‌آور در آنها اثر کند . من دنبال سوراخ موشم و به مشاهده کردن بسنده می‌کنم! با خودم می‌گویم بابا «بریوهارت»!

چند موتوری از پشت سر می‌زنند لای صف مردم. مردم یکی را می‌اندازند. سوارهایش را می‌زنند. سیاوش یکیشان را که کم سن است (گمانم 18 سال بیشتر ندارد) از دست مردم جدا می‌کند و داد می‌زند برو. صدای سیاوش گرفته. بد گرفته. وسط این ماجرا در دلم به صدایش می‌خندم. مرده‌شور خصلت طنزنویس بودنم را ببرد!

یک دختر جوان سیگاری می‌گیراند، غریبه است. فوت می‌کند در چشم‌های سیاوش که قرمز است و اشک‌آلود از گاز. چشم‌های سیاوش آرام می‌شود. بابا نیا جلو شما، خانم اینها می‌زننتون، دوباره یا حسین می‌گویند. گاز اشک‌آور. من ترسیده‌ام. در این رفت و برگشت‌ها همان دختر را می‌گیرند. سپرش می‌کنند جلوی سنگ‌ها.سیاوش داد می‌زند مردم سنگ نزنین. می‌پرسم می‌شناسیمش سیاوش؟ به شیطنت می‌پرسم! می‌گوید می‌دونی که نه. گفتم نیا جلو. نیروهای باتوم محور دارند زیاد می‌شوند. سیاوش و عده‌ای می‌روند جلو. سیاوش سنگ به دست ندارد. ادای سنگ داشتن را در می‌آورد. گاز اشک‌آور می‌خورد به پشتش. با درد می‌نشیند. گاز مستقیم می‌رود توی حلقش. از دور می‌بینم و داد می‌زنم سیاوش بیا. می‌افتد روی زمین. بالا می‌آورد. گمان می‌کنم دیگر مطلقاً هیچ جا را نمی‌بیند. می‌گیرندش. دارند مثل طبل (دقیقا مثل طبل) می‌زنند توی سرش. از دور نگاه می‌کنم و می‌بینم ریتم مناسبی ندارد. ضربه‌هایشان خوب است کله سیاوش زیر کلاه صدا نمی‌دهد والا بد صدا می‌شد! دوباره مردم حمله می‌کنند. سیاوش را گوشه‌ای ول می‌کنند، تا گمانم بعد بسته‌بندی‌اش کنند یکی را هل می‌دهد و کورمال کور مال و کجکی می‌دود. من هم ترسان دنبال بقیه فرار می‌فرمایم. یکی دو نفر در خیابان بغلی سیاوش را دود می‌دهند! من که یاد گرفته‌ام سیگار فوت می‌کنم توی چشم‌هایش (این تنها فعالیت من در کل این تجمع، جز فرار کردن بود، خلاص) سه راه را نیروهای باتوم محور می‌گیرند و مردم در خیابان، بغلی قیچی می‌شوند از پشت و جلو. من راهم را می‌گیرم مثل یک انسان متمدن می‌روم. سیاوش کیلویی چند است؟ این جمله آخر را توی دلم می‌گویم. توی دلم خیلی چیزهای دیگر هم می‌گویم که به شما ارتباطی پیدا نمی‌کند!

سی‌ویکم خرداد

می‌خواهم شب بروم بالای پشت بام الله اکبر بگویم.

شنبه 30 خرداد ماه سال 1388
نترسین.....نترسین..........ما همه با هم هستیم!

نترسین.....نترسین..........ما همه با هم هستیم!


 


خس و خاشاک تویی.......
دشمن این خاک تویی......
دلیر بی باک منم.............
صاحب این خاک منم.......

دوشنبه 25 خرداد ماه سال 1388
هیچ کس نیست که حیرت زده نباشد!

باورم نمیشه.......
برای ملتمون متاسفم.....!!!!!!
دارم دیوونه میشمممممممم......
.
.
.
.
.
.
ا.ح.م.د.ی.ن.ژ.ا.د ؟؟؟؟؟؟

اصلا باورم نمیشه....۲۴ میلیون رای اصلا غیر ممکنه!!!! انقدر نتایج آرا ختده داره که....!میدونم که ا.ح.م.د.ی.ن.ز.ا.د خیلی طرفدار داشته اما نه در حد ۲۴ میلیون....یعنی کروبی و رضایی روی هم یک میلیون رای هم نیاوردن ؟!!!میشه اصلا ؟ کروبی دوره قبل بیشتر از این حرفا رای داشت اون وقت این دفعه با کادر و برنامه بهتر....۳۰۰ هزار نفر ؟
دانشکده بزشکی بارچه های سیاه زده و شمع سیاه روشن کرده و برای مرگ دموکراسی سوگواری میکنه....حتی خرما هم بخش میکردن...!

خیابون ۱۶ آذر هم شلوغ شده بود از یه طرف حامیان م.و.س.و.ی و از یه طرف حامیان اون...نرده های سبز دانشگاه رو گرفته بودن و محکم تکون میدادن با شعار مرگ بر دیکتاتور.....
چطور میتونن با احساسات مردم بازی کنن ؟؟؟ چطور میتونن ؟



خبر فوری :   (این درسته ها!!!!)


کارمندان وزارت کشور دادن بیرون:
افراد واجد شرایط رای:
49322412 افراد شرکت کننده در انتخابات: 42026078
تعداد آرای باطله: 38716 1
میرحسین موسوی خامنه 19075623
کروبی 13387104
محمود احمدی نژاد 5698417
محسن رضایی میرقائد 3754218
لطفا در اطلاع رسانی این خبر ما را یاری کرده و به دیگران خبر دهید

----------------------------------------------------------------------------
صدای آمریکا هم اکنون گفت : میر حسین موسوی مردم را تنها نگذاشته است ، میر حسین موسوی توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در خانه ی خود حبس شده است و هیچگونه دسترسی به خارج از خانه ی خود ندارد . حتما اطلاع رسانی کنید......

دوشنبه 25 خرداد ماه سال 1388
غلطای زیادی....

دیروز برام یه روز دوست داشتنی بود.....
من و مرضیه با هم بودیم و تصمیم گرفتیم شام رو با آقای ایکس بخوریم....چند ماه بیش باهاش یه قرار گذاشته بودم که لحظه آخر کنسل کردم و بعد از اون همش میگفت تو یه شام باید به من میدادی....
همون روزای آخر ارتباط مرضیه و امیر باهاش قرار گذاشتم که راجع به امیر باهاش صحبت کنم آخه ار دوستای امیر بود که لحظه های آخر بشیمون شدم.... خلاصه دیدم که دیشب بهترین فرصته برای همون شامی که وعده شو دادم...
ساعت ۸.۳۰ اومد دنبالمون....در عقبو باز کردم گفت جلو بشین دیگه! گفتم باشه...میخوام ساکمو بذارم آخه بعد از شام میرم خونه مرضیه اینا....من جلو نشستم و مرضیه عقب.آهنگ منصور رو تو ماشین داشت.... گفت دیگه مزاحمتون نمیشم میرسونمتون...گفتم نه!!!!!! مگه من قول شام رو ندادم بس بریم شام بخوریم....گفت خوب شما بگین مسیرتون کجاست که من ببینم کجا نزدیکه....بالاخره رفتیم SFC  وقتی نشستیم به مرضیه گفت خوب بالاخره من نفهمیدم شما باهم ارتباط داشتین یا نه ؟و اینجوری بود که بحث کشید به امیر...
همه ی حرفامونو نمی نویسم اما یه چیزایی گفت راجع به امیر که ما اصلا اینجوری  موندیم....یه چیزایی هم ما گفتیم که اون یک کمی جا خورد....بعد از یکساعت برگشتیم که بریم خونه....ما رو جلوی خونه بیاده کرد و رفت.....
من و مرضیه وقتی رسیدیم خونه حتی مانتو هامون هم در نیاوردیم  بودیم....گفتم چقدر دلم میسوزه براش....این چه زندگیه آخه...
مرضیه هم میگفت خوب من نمی فهمم این حرفا رو از اول یه خودم میگفت همینو بهانه میکرد و همه چیو بهم میزد.....
تو همین حرفا بودیم که دیدم یه اس ام اس دارم از همین آقای ایکس :
شما که خونه تنها بودید دعوت میکردید یه چایی میدادید خوب....خسیس!
مرضیه گفت اصلا حواسم نبود تعارف کنم....
من گوشیمو برداشتم و شمارشو گرفتم مرضیه گفت چی میخوای بگی...گفتم یه عذرخواهی کنم...اصلا میخوای بگم بیاد ؟ گفت ها....میخوای بگو میتونین برگردین ...ببین اصلا می یاد ؟ گفتم آره بگم میاد!!!!!مرضیه گفت من بعید میدونم....گفتم نه مطمئنم که میاد....
زنگ زدم و گفتم بابا درک کنین ما تو شوک بودیم اصلا یادمون نبود تعارف کنیم حالا هم دیر نشده میتونین دور بزنین برگردین ...گفت خدایی ؟ گفتم آره ولی هنوز چایی نداریم باید صبر کنین دم کنیم....گفت باشه الان میام...گوشیو قطع کردم و به مرضیه گفتم دیدی گفتم میاد....گفت چی؟؟؟؟ میاااااااااااااااااااااد ؟!!!!!!! گفتم آره من که گفتم مطمئنم! گفت وااااااااااای اصلا فکرشو نمیکردم باشو خونه رو جمع و جور کنیم.....
دیگه تصور کنین ما در عرض ۱۰ دقیقه کل هال و بذیرایی رو جمع و جور کردیم...رو میز ناهارخوری نعنا خشک بود سفرشو برداشتیم بریدم تو اتاق ... کتری رو گذاشتیم رو گاز...میزو به دستمال کشیدیم و .....
آقای ایکس زنگ زد....
مرضیه یواش بهم گفت دیگه از این غلطا نکرده بودیم اگه مامانم اینا بفهمن!!!!!میکشنمون
آقای ایکس زنگ زد....
مرضیه یواش بهم گفت دیگه از این غلطا نکرده بودیم اگه مامانم اینا بفهمن!!!!!میکشنمون
آقای ایکس اومد بالا و گفت واااای تمام ساختمون که شیشه است!!!!!
اومدیم تو و نشستیم مرضیه رفت چایی درست کنه....
اولین سوالی که برسیدم این بود: .....اون زن خوشکل بود ؟ خودش فهمید کیو میگم گفت نه!
مرضیه هم اومد نشست بیشمون و شروع کردیم به حرف زدن دیگه اینقدر من راجع به امیر برسیدم گفت منو کشوندی اینجا یه چایی بدی یا آمار بگیری ؟
کلی با هم حرف زدیم غیر از امیر راجع به انتخابات و مو.سو.ی و کر.و.ب.ی و ا.حمد.ی نز.اد. و .....
یه لحظه که مرضیه رفت تو آشبزخونه بهم گفت با کسی نیست ؟ مرضیه رو میگفت....گفتم نه! گفت چرا با یکی دوست نمیشه یک کمی فراموش کنه امیرو ؟ گفتم دورش خیلی شلوغه ولی اهل دوست شدن نیست ....گفت آخه شما که میدونستین اون اینطوریه چرا گذاشتین دلبسته شین ؟ گفتم شما باید میدیدنش...نگاهشو....من نمیتونستم وقتی داره مرضیه رو نگاه میکنه نگاش کنم اصلا...گفت تو چرا ؟.....گفتم بابا ما دوسال داغون شدیم....گفت به تو چه آخه ! گفتم گریه هاشو من میکردم!!!! گفت ببینم ترکین شماها ؟
مرضیه اومد و گفت یه سوال ببرسم ؟ اون....خوشکل بود ؟ بهش گفتم من برسیدم گفت نه ؟
مرضیه گفت جون مرضی ؟ گفت نه!
گفت زشت بود ؟ گفت آره !!!!
گفت سفید بود یا برنز ؟ گفت خیلی سفید و بور...
گفت استیلش چی ؟ رو به من گفت من نمی فهمم منظور از استیل چیه ؟ من گفتم قد و هیکل... گفت هم قد بودن
مرضیه برسید سبک قیافش چی ؟ شیک بود یا دهاتی ؟ خوش تیب بود ؟ گفت ااااای بد نبود! ولی بور بود...و خیلی سفید...
که من گفتم بس بیخود نیست چشم و ابرو میشکی دوست داره!!!!ای بابا....
گفت بسه دیگه ....خسته اینا!!!! بلند میشم میزنمتونا....!کشتین منو!!! رهاااااااا کنین بابا.... 
مرضیه که چایی آورد برسید رنگش خوبه ؟ گفت آره....بد نیست نه دیگه!وقتشه...برو ۱۵۰ تا سکه هم میزنیم برات....
مرضیه گفت ۱۱۰ تا...گفت چرا ۱۱۰ ؟ گفت عدد حضرت علی دیگه...
چاییشو خورد و سوییچو برداشت که بره...تعارف کردیم بمونه یه شیر قهوه هم بخوره  بعد بره
مرضی که شیر قهوه رو آورد  من تست کردم گفتم خوبه بخورین....یه لب زد گفت نه بابا خویه! ۱۲۱ برات میزنیم....مرضی گفت اونم خوبه یکیش عدد یاهو یکیش عدد حضرت علی!
گفت ول کن بابا شما دخترا هم چه چیزایی رو حفظ میکنین!!!!بابا بیخیال ما لاییکیم!!!!
شیر قهوشو خورد و بلند شد که بره ...داشت بیهوش میشد از خوابفکر کنم ساعت ۱۲ بود که رفت....
درو که بستیم با مرضیه زدیم زیر خنده....گفتیم خودمونیما!!!!!! عجب کاری کردیم! غلطای زیادی
و با شدیم خونه رو برگردوندیدم به حالت اول و .....رفتیم بخوابیم ولی....




چقدر خوش گذشت بهمون اصلا فکرش رو هم نمیکردیم که بشه اینقدر راحت و صمیمی برخورد کنیم با هم .....مثل یه آشنا بود...نه اصلا یه فامیل......به قول مرضیه میدونی خیلی ها آرزوشونه همین آقای ایکس جواب سلامشونو بده یا بهشون بخنده...بعد همین آدمو ما ساعت ۱۱ شب  دعوتش میکنیم و میاد و میشینیم باهم چایی میخوریم و گب میزنیم....راست میگه!!!!

لذت داشتن یه دوست خوب تویه دنیای بد...مثل خوردن یه فنجون قهوه گرم زیر برفه! درسته که هوا رو گرم نمیکنه اما آدمو دلگرم میکنه......

بی نوشت : به دلایل امنیتی از بردن اسم این آقای ایکس دوست داشتنی معذرویم...
بی نوشت ۲ : توضیحات بیشتر راجع به امیر....اینجا...!
بی نوشت ۳ : آهنگ این مطلب رو هم میتونین اینجا بشنوین....دوستی....گروه فتیله

دوشنبه 25 خرداد ماه سال 1388
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم ؟


این روزا بحث انتخابات خیلی داغه ...هر کانالی رو که می گیری یکی از نماینده ها مشغول صحبته...خیابونا شلوغ شده ...دانشگاه ها از اون بدتر...همیشه از اینجور جو ها خوشم میومد اما قاطی نمیشدم...اما امسال دیگه......
مگه میشه دانشگاه تهران درس یخونی اما به این فکر نکنی که انتخابات نزدیکه و بالاخره میخوای به کی رای بدی ؟دانشگاه هر روز یه خبر جدیده....تمام در و دیوارو رو بچه های انجمن اسلامی پر کردن با تبلیغات مهندس موسوی....
اکثر دانشجوها نوار سبز به دستاشون یا کیفاشون بستن و خیلی ها با تی شرت های سبز و شال سبز از موسوی حمایت میکنن.....
پریروز دوباره جلوی دانشکده فنی شلوغ بود رفتیم جلو که ببینیم چه خبره...؟!.....
کسی که پشت تریبون بود فریاد میزد و از موسوی حمایت میکرد و دانشجو ها هم با دست و سوت و شعار همراهیش میکردن....
-امروز تمام خانواده شهدا پشت مهندس موسوی اند.... ( واقعا ؟ چه عالی )
-امروز تمام جامعه ی دانشگاهی پشت مهندس موسوی اند.... (اینو که راست میگه )
-خواهش میکنم که پای صندوق ها رای برین....با خانواده ها و دوستانتون صحبت کنین...آینده همه مونه....پس پیش به سوی سی میلیون رای برای مهندس موسوی......(خدا کنه!!!!)
 این بار دومین باریه که من هم میتونم توی انتخابات ریاست جمهوری سهمی داشته باشم....
د.ران خاتمی رو خیلی کم یادمه....شور و هیجان دانشجوها رو کمی به یاد دارم و این روزا یه جورایی منو یاد همون روزا میندازه......
دوره قبل رای من هم مثل بقیه خانواده ام معین بود....و امسال هم رای همه ی ما میرحسن موسویه....
امیدوارم که واقعا همونی انتخاب بشه که همه مون میخواهیم.....وامیدوارم ۴ سال بهتری پیش رو داشته باشیم....

بخشی از نامه ی محسن مخملباف در حمایت از میر حسن موسوی رو که خیلی جالبه میذارم...خواهش میکنم بخونین چون ممکنه نظرتون رو تغییر بده ...:


"...برای من آقایان موسوی و کروبی هر دو ایده‌آلند. هر دوی آن‌ها را از نزدیک می‌شناسم. با آقای کروبی که سال‌ها در زندان شاه بوده‌ایم. حتی مدت‌ها در یک سلول بوده‌ایم. و روزها و شب‌های فشار و زندان و شکنجه را در رویای روزی که عدالت و آزادی را خواهیم دید، تحمل می‌کردیم.

آقای کروبی در زندان که بود، قلب بزرگی داشت. امکان نداشت به یکی از زندانیان توسط یک زندانی دیگر ظلمی بشود و او سکوت کند. حتما مداخله می‌کرد. من گریه او را زیر شکنجه ندیدم، اما بارها گریه او را برای ظلمی که بر کسی رفته بود، با چشم خودم دیدم.به دوستی که در مجلس سال‌ها در کنار او بود گفتم: به من بگو آیا او هنوز مرد همان سال‌هاست و یا حالا که به قدرت رسیده، و رییس مجلس شده، فراموش کرده است؟آن دوست گفت: هنوز همان آدم است. کسی نیست که دستگیر شود و او بشنود و پیگیر کارش نباشد.
من یقین دارم که اگر آقای کروبی رای بیاورد، وضع حقوق بشر که زخم بی‌مرهم جامعه ماست، مرهمی و التیامی می‌یابد. و حیثیت از دست رفته بین‌المللی ما تا حدود زیادی اعاده خواهد شد.از طرفی او را تنها و بی‌یاور نمی‌بینم. در کنار او کسانی را می‌بینم که تهران و ایران نیمه‌مدرن امروز، از معماری کلان امثال آن‌ها به وجود آمده است.

کروبی تجربه مدیریت مجلس را دارد. تجربه اصلاحات را دارد. درد کشیده است. و برای آزادی سیلی خورده است. و خوشبختانه صفر و صدی نمی‌اندیشد. و اگر به قدرت برسد، نمی‌خواهد مثل احمدی‌نژاد کشور را به دست یک جناح بسپارد. و بلد است برای حل مشکلات با جناح‌های مختلف مذاکره کند. و مذاکره در دنیای امروز رفتار شهروند متمدن است...


با مهندس موسوی در سال‌های اول انقلاب آشنا شدم. در آن وقت آقای موسوی نقاشی می‌کرد و استاد تاریخ هنر در دانشگاه تهران بود و خیلی جوان بود که به نخست‌وزیری رسید. و با آن‌که بیشتر اهل نظر بود، به قول همسرش، خانم رهنورد، از وقتی نخست‌وزیر شد، روز به روز حکمت عملی‌اش بر حکمت نظری‌اش چربید.
از صمیم قلب می‌گویم: اگر آقای موسوی نبود و حمایت‌هایی که از داشتن یک سینمای ملی و بین‌المللی کرد، امروزه ما صاحب این سینمای بلندآوازه در سطح جهان نبودیم. مهندس انوار و مهندس بهشتی در احیای سینمای ما نقش بنیادی داشتند، اما بدون حمایت همه‌جانبه مهندس موسوی و پیگیری او این کار عملی نمی‌شد.
موسوی با آن که شخصا و قلبا مسلمان و مومن است، اما دین او، دکان کسب او نیست، و در مقام یک نخست‌وزیر، یک شخصیت ملی است. من در همان سال‌ها از دهان خودش شنیدم که در جواب متعصبی گفت: من شخصا مسلمانم. اما نخست‌وزیر ارمنی‌ها و اقلیت‌ها هم هستم. من وقتی نخست‌وزیرم، باید به منافع یک ملت بیندیشم، و نه به منافع دار و دسته و صنف و هم مرام خودم.

از نظر اقتصادی هم مقایسه کنید دوره مهندس موسوی و احمدی‌نژاد را. در دوره مهندس موسوی یک جنگ تمام‌عیار همه‌جانبه، در وسیع‌ترین ابعادش، بر این ملت حاکم بود. اما نسل ما به خوبی به یاد دارد که با سیاست‌های اقتصادی او در بدترین شرایط تحریم اقتصادی، ما حتی دچار ده درصد تورم و گرانی دوران احمدی‌نژاد هم نشدیم. در حالی که در 4 سال احمدی‌نژاد، ما نه‌تنها جنگ نداشتیم که بارها و بارها پول بیشتری از فروش نفت به دست آوردیم. اما با این حال با این تورم و گرانی بی‌سابقه روبرو هستیم.

من مطمئن هستم که اگر مهندس موسوی رای بیاورد، هم اوضاع اقتصادی و هم اوضاع فرهنگی و هنری ایران بهتر از 4 ساله گذشته خواهد شد. و منش او تنش‌های بین‌المللی را تخفیف خواهد داد.

او هم تجربه دراز مدت کار عملی را در مقام یک نخست‌وزیر دارد و هم فرصت کافی برای در حاشیه نشستن و اندیشیدن به راه حل مشکلات را.

بعضی‌ها از صندلی ریاست جمهوری اعتبار می‌گیرند. بعضی‌ها مثل خاتمی به آن اعتبار می‌دهند. و بعضی‌ها وقتی بر این صندلی می‌نشینند هیجان‌زده می‌شوند. مثل آقای احمدی‌نژاد که هنوز هیجان‌زده است. 4 سال است بر این صندلی نشسته هنوز خوشحالی‌اش فروکش نکرده. هنوز شیرینی پیروزی در انتخاباتش را پخش می‌کند. و مدام از معجزه حرف می‌زند. چون فقط باید یک معجزه اتفاق بیفتد تا کسی مثل ایشان روی این صندلی بنشیند.

درست نقطه مقابلش کسی چون مهندس موسوی است. او با آن که مناسب این صندلی است، اما به آن بی‌میل است. مهندس از نشستن روی این صندلی به هیجان نمی‌آید. چنان که تا 4 سال بعد، از خودش و از معجزه‌ای که او را روی این صندلی نشانده حرف بزند. بیست سال کنار کشیدن او بهترین دلیل برای بی‌میلی او به قدرت است. به او رای بدهند، خدمتش را می‌کند. ندهند، مسئولیت را از دوشش برداشته‌اند. و او سرگرم هنرش می‌شود.

 در اوایل انقلاب او در کار هنر بود. و تمام دوستانش از هنرمندان بودند. و هر لحظه دلش در هوای بودن در آن فضاهای هنری دل‌خواهش پر می‌زد. و به همین دلیل تا از نخست‌وزیری کنار کشید، بلافاصله به جمع دوستان هنری‌اش پیوست و یکسره با آنان بود.

اما تا وقتی در پست نخست‌وزیری بود، از هنرمندانی که حتی از دوستانش بودند و به خاطر آن که حالا او در حکومت بود، فاصله می‌گرفتند، تشکر می‌کرد. و می‌گفت: استقلال هنرمند در سایه فاصله او از حاکمان است. او می‌گفت هنرمند زبان درد مردم است. و اگر به حکومت نزدیک شود، کم‌کم شرم و رودرواسی و چشم در چشمی مانع از آن می‌شود که هنرمند نقش واقعی خودش را انجام دهد. و به وقت لازم زبان به انتقاد بگشاید. او می‌گفت: هنرمند سخنگوی ملت است، نه سخنگوی حکومت.

اگر خود من در فضای آن‌چنانی آن دوران که شما بهتر از من می‌دانید چه دورانی بود، جانم را کف دستم می‌گذاشتم و عروسی خوبان را می‌ساختم و نهادهای امنیتی مرا احضار می‌کردند و آقایی که برای ثواب بازجویی به همراه 12 بازجوی دیگر در خیابان فاطمی در ساختمان وزارت کشور مشغول ثواب بازجویی کردن از من می‌شدند و فیلم عروسی خوبان را توقیف می‌کردند، این مهندس موسوی بود که فیلم را در هیئت دولت نشان می‌داد و به وزرایش می‌گفت: اگر هنرمند درد مردم را به ما نگوید تا ما خودمان را اصلاح کنیم، پس ما در کدام آینه عیب خویش را ببینیم؟

می‌گویند مهندس موسوی در دوران نخست‌وزیری‌اش انقلابی بود. معلوم است که بود. مگر من نبودم؟ و مگر شما، اگر هم نسل من هستید، انقلابی نبودید؟ در آن دوران از راست و چپ همه انقلابی بودند. و مگر 30 میلیون مردم انقلابی نبودند که همه در خیابان‌ها ریختند و انقلاب کردند؟ چرا آلزایمر مصلحتی می‌گیریم؟ ما مردم ایران چه خوب و چه بد، در سال 57 با اکثریت قاطع انقلاب کردیم و در این تجربه 30 ساله از آنچه کرده بودیم ، خودمان هم عوض شدیم. امروزه چه کسی هست که بعد از این تجربه پر فراز و نشیب 30 ساله، شبیه 30 سال پیشش باشد؟

مهندس موسوی هم عوض شده است. منتها او حتی عوض نشده آن دورانش نیز، از عوض شده امروزه خیلی‌ها بهتر است. او امتحان آزادی‌خواهی و عدالت‌طلبی‌اش را در دوران نخست‌وزیری‌اش داده است. فقط او یک اشکال دارد. و آن این است که هنوز شهید نشده. ما ملتی هستیم که تا کسی شهید نشود، قبول نیست. برای ما آزادی‌خواه کسی است که در زندان است و در حال اعتصاب غذاست. اما همین که آزاد شد، حتی اگر در حال ادامه مبارزه برای آزادی باشد، می‌گوییم کلک بود، از خودشان است.

چند نفر هستند که به 8 سال اصلاحات به عنوان یک آزمایش علمی اجتماعی دیگر نگاه کنند و از آن آزمایش، قوانین حاکم بر روند حرکت در این جامعه را کشف کنند. هر چند نفر باشند، یکی از آن‌ها مهندس موسوی است. نگاه او علمی است. و به آزمایش انقلاب و اصلاحات، مثل یک آزمایش نگاه می‌کند و نه مثل یک رویا و آرمان. برای او آرمان، آزادی و عدالت است. اما انقلاب و اصلاحات، فقط یک آزمایش بزرگ اجتماعی است که باید منتظر نتایج علمی آن بود. هیچ دانشمندی به آزمایش‌هایش به دیده شکست و پیروزی و یا آرمان و ایمان نگاه نمی‌کند. و مگر بشر جز آزمایش راه دیگری برای شناخت علمی داشته است؟ و مگر شناخت جامعه جز از راه سعی و خطا و آزمایش علمی ممکن است؟

از طرفی ما ایرانی هستیم. و ما ایرانی‌ها در سود شریکیم، اما در زیان شراکتمان را به هم می‌زنیم. تا حالا یک ایرانی را دیده‌اید که خودش را در پول نفت سهیم نداند؟ اما تا حالا چند تا ایرانی را دیده‌اید که خودش را در انقلاب و به‌خصوص جنبه‌های منفی‌اش سهیم بداند؟

برای ریاست جمهوری ما یک چگوارا می‌خواهیم که ضمنا گاندی باشد و در عین حال مسلمان و شبیه حضرت علی و در عین حال سکولار و حتی لاییک که در متن همه جریانات از اول انقلاب بوده باشد، اما با هیچ کسی، دوستی و یا مراوده و یا دشمنی نکرده باشد، و خیلی هم با تجربه باشد، اما قاطی هیچ جریانی نبوده باشد. و بعد از مدتی طولانی شکنجه و اعتصاب غذا شهید شده باشد.

مگر می‌شود یک شهید آزادی و عدالت را یافت که رییس جمهور ما شود؟

 نکته دیگر نقش زن ایرانی است که همیشه از معادله سیاست کلان ما حذف شده است. من تصور نمی‌کنم به این زودی‌ها حتی وزیر زن داشته باشیم، چه رسد به این که رییس جمهورمان روزی زن باشد.

متاسفانه این وضعیت در دنیای امروز فراگیر است و خاص ایران تنها نیست. جهان معاصر هنوز مردسالار است. اما در بعضی جاها این مشکل با همسر رییس جمهور حل شده است. در آمریکا که کشوری است که هنوز نهاد خانواده در آن مهم است، مردم به اوباما رای می‌دهند، اما همسر او هم بلافاصله در کنار او نقش بانوی اول را عهده‌دار می‌شود. در فرانسه همسر رییس جمهور، یک هنرمند است و نقش بانوی اول را در کنار او بازی می‌کند. در کنار مهندس موسوی خوشبختانه زن فرهیخته‌ای به نام زهرا رهنورد حضور دارد که می‌تواند این نقش را عهده‌دار شود.

در قبل از انقلاب زهرا رهنورد مشهورترین زن هنرمند مسلمان ایران بود. ما در زندان سیاسی مدام درباره یک دختر هنرمند و شجاع ایرانی حرف می‌زدیم که با جسارت و هنرش غوغا کرده است و هر روز منتظر خبر دستگیری‌اش بودیم.

بعدها که انقلاب شد من یک روز در آسانسور روزنامه‌ای سوار شدم، خانمی به همراه دختر بچه کوچکی سوار آسانسور شد. به رسم آن دوران من سرم را پایین انداختم. و چشمم به کفش پاره این خانم افتاد. یک دفعه آن خانم مرا شناخت و پرسید: شما فلانی هستی؟ گفتم: بله. و او هم گفت: من هم زهرا رهنورد هستم. گفتم: خوشوقتم و رویم نشد بگویم سال‌هاست منتظر دیدار شما بودم.

وقتی از آسانسور خارج شدم، فقط آن کفش پاره در نظرم بود. در آن زمان او همسر نخست‌وزیر کشور بود. امروزه من و شما کفش پاره را ملاک خوبی کسی نمی‌دانیم. از بس که عوام‌فریبانه آن را خرج کرده‌اند. اما در آن روزگار ما شیفته آن داستان حضرت علی بودیم که عده‌ای جمع شده بودند تا او را به حکومت راضی کنند و او مشغول وصله زدن به کفش پاره‌اش بود و می‌گفت: دنیایی که شما به من پیشنهاد می‌کنید، برای من بی‌ارزش‌تر از این کفش پاره است.

چنین داستان‌هایی و چنین بودنی‌هایی آتش به روح نسل ما می‌زد. اگر کفش رهنورد که زن نخست‌وزیر آن دوران بود، پاره نبود، در آن دوران جنگ، کفش 30 میلیون ایرانی دیگر باید پاره می‌بود، و کسی به فکر نبود.

این‌ها این‌طور می‌زیستند تا فراموش نکنند که نماینده کدام ملتند. امروزه ما نه در آن شرایطیم و نه این چیزها آتش در جان کسی می‌زند. اما انقلاب با این قصه‌هایش بود که جان نسل مرا به آتش می‌کشید و از داشتن و بودن بی‌نیازمان می‌کرد.

در کنار این سادگی و بی‌میلی به دنیا که هم ویژگی رهنورد بود و هم ویژگی مهندس موسوی، یک روح ثروتمند از هنر و فلسفه و مدیریت در آن‌ها وجود داشت. و همین بود که آن‌ها را متفاوت می‌کرد. و الا خیلی‌ها هستند که ساده‌زیستند، و فقیرانه زندگی می‌کنند، اما روح‌شان از زندگی‌شان فقیرتر است.

مهندس موسوی آن‌قدر هنرمند است که یک پست سیاسی او را از خود بی‌خود نکند. و با آن که مرد است، اما در کنار او زنی است که مدام حقوق زنان را به یاد او می‌آورد.

ما ایرانی‌ها 70 میلیون جمعیت هستیم. نیمی از ما ایرانی‌ها را زنان ایرانی تشکیل می‌دهند. آن‌ها رای می‌دهند. آن‌ها در رنج‌های ما حتی بیش از ما رنج می‌برند. اما هیچ‌گاه در سطح کلان سیاسی، نقشی برای خود نمی‌بینند. برای شرایط کشور ایران، این نقش نمادین بانوی اول ایران، آن هم در کشوری که به نهاد خانواده می‌بالد، یک گام آغازین برای حل مشکل حضور زنان در عرصه سیاسی است. و این فرصتی است که با وجود رهنورد در کنار موسوی می‌تواند ایجاد شود. در دوران قبل دختران آقای هاشمی به‌خصوص فائزه هاشمی این نقش را به شکل دیگری داشت. و خدماتی که فائزه هاشمی برای ورزش زنان انجام داد، بی‌نظیر است. اما چون او هم هنوز شهید نشده کسی نیست تا از او قدرشناسی کند...

 به مادرم زنگ می‌زنم و می‌پرسم: مادر به کی رای می‌دی؟ می‌گه: مادر جون، تو که نبودی، دیوارها نم کشید. سقف خونه ترک برداشت، رفتم سر کوچه‌مون بنایی بود. یکی داشت یک خونه‌ای رو با کلنگ خراب می‌کرد، گفتم: "آقا خدا خیرت بده. بیا این خونه رو تا سقفش نیومده روی سرمون، درستش کن."

گفت: "خانوم من یک ... ام. کارم خراب کردنه. اگه می‌خوای خونه تو خراب کنی، بده دست من. اما اگه می‌خوای درستش کنی، برو یک مهندس پیدا کن."

محسن مخملباف
پی نوشت : وبلاگ من هم به حمایت از موسوی یه مدت سبز میشه
پی نوشت ۲ : نظراتونو برام بذارین ببینم به کی رای میدین ؟
پی نوشت ۳ : حتی اگه رای تون میر حسین هم نیست اما شما رو به خدا برین رای بدین.....